تعطیل
این وب تا اطلاع ثانوی تعطیل است
شاید هم برای همیشه تعطیل شود
♥ مثل لحظه ی بارون و پاییز / مثل چشمای خسته ی لبریز..... ♥
این وب تا اطلاع ثانوی تعطیل است
شاید هم برای همیشه تعطیل شود
چقدر سخته
سالها منتظر یه اتفاق باشی و اون اتفاق هیچوقت نیوفته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لعنت به تمام کلماتی که همیشه برای شنیدشون بال بال
زدم ولی هیچوقت نشنیدمشون
چقدر انگشت شمارند و اما چه سنگین و دلگیرند
کاش هیچوقت وجود نداشتند این کلمات
لعنت لعنت لعنت ......
هیچوقت آرزوی افتادن چیزی را نداشته ام
حالا برای اولین بار میخواهم....
لطفا بیفت
ای زیبا ترین اتفاق زندگی من ![]()
چقدر گــــــریه کردم نفهمم سرابه
چقدر قصه گفتم،که دریا بخوابه
نمیشه
و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود
و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود
و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید دوباره به این پیام را به دیگران ارسال کنید
شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند
فریب شیطان را نخور پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید.
داستانی بسیار زیبا
حتما بخونید
دانشجویی میخواست برای تحصیل به آمریکا برود
روز پرواز ساعت 8 صبح که اومد در اتاقش رو باز کنه کلید شکست توی قفل 2 ساعتی طول
کشید تا کلیدساز در رو باز کرد با عجله کیفش رو برداشت ولی به اتوبوس نرسید مجبور شد در
بستی بره فرودگاه توی راه ماشین پنچر شد بعد از کلی درد سر رسید فرودگاه خواست پیاده شه
در باز نشد راننده گفت در خرابه باید از بیرون بازش کنم راننده پیر از ماشین پیاده شد آروم آروم
اومد و در رو باز کرد اما دانشجو هیچوقت به پرواز 249 تگزاس نرسید.
( فردای آنروز، تیتر روزنامه کیهان:
سقوط هواپیمای 249 تگزاس در مرز ترکیه با 219 مسافر )
گاهی خدا درها رو می بنده و پنجره ها رو قفل میکنه
زیباست اگه فکر کنی
شاید بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه...
در مقابل تقدیر خداوند مانند کودکی یک ساله باش
که وقتی او را به هوا می اندازی میخندد
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت
دلتنگی هایم را زیر دوش حمام می برم
بغضم را میان شرشر آب داغ میترکانم
تا همه فکر کنند قرمزی چشمانم از دم کردن حمام است.....
بعضی پست ها هستند که آنقدر حقیقت دارن که باید بار ها تکرار شوند
پس اگه پست تکراری دیدید تغجب نکید!
بــگذار بگویند خسیسم!
من دوستت دارم هـــایم را
الــکی خــرج نمیکنم...
راز خود با یار و محرم هم نباید باز گفت
روزی آن محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست؟
میخواهم بگویم...
فقر همه جا سر میكشد...
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذانیست...
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند...
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میكشد...
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست .. . فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است.. .
|
(دکتر علی شریعتی)
|
وقتی تو خودت گیر می کنی
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
وقتی می دونی همه چی دروغه
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
وقتی نباید اونی باشی که هستی
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
عجب خیاط ماهریست دنیا ، دل هیچکس را برای ما تنگ ندوخت![]()
خیلی دلم گرفته از این همه جدایی
گذشت قدیما حالا، من کجا تو کجایی؟
خیلی گرفته است حالم
همش دلم میگیره
اونقدر قدم میزنم
تا نفسم بگیره
خیلی وقته که دیگه نمیخوام توی این خلوت کسی دور و برم باشه
چرا کسی اینو نمیفهمه؟!
من تنهایی و خلوت خودم را با هیچ چیز عوض نمی کنم
می فهمید؟
حتما بخونید قشنگه
![]()
![]()
![]()
می خواستم به دنیا بیام، در یک زایشگاه عمومی. پدربزرگم به مادرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟ پدربزرگم گفت:
مردم چه می گویند؟!
می خواستم به مدرسه برم همان مدرسه ی سرکوچه مون، مادرم گفت: فقط
مدرسه ی غیرانتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی. گفتم: چرا؟ پدرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگه من بمیرم. گفتم:
چرا ؟ خواهرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگیم کنم. پدر و مادرم گفتند: مگه
از روی نعش ما رد شی. گفتم: چرا؟ آنها گفتند:
مردم چه می گویند؟!
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای
برمن. گفتم چرا؟ مادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
اولین مهمانی بعد از عروسیمون بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم
گفت: شکست، به همین زودی؟! گفتم: چرا؟ همسرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، درحد وسعم، تا عصای دستم باشد.
همسرم گفت: خدا مرگم بده. گفتم چرا؟ همسرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، دریک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان
خصوصی! گفتم چرا؟ پدرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند ….
می خواستم بمیرم. برسر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ
کشید. دخترم گفت: چه شده؟ زنم گفت:
مردم چه می گویند؟!
مـــُردَم ، برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای را در نظر گرفت، خواهرم اشک
ریخت و گفت:
مردم چه می گویند؟!
ازطرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!
خودش سنگ قبری برایم سفارش دادکه عکسم را رویش حک کردند.
حالا من دراینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی
جمله ای بیش نبود:
مردم چه می گویند؟!
مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم ،حالا حتی لحظه ای هم نگران من
نیستند .
*********************************
ای بابا!! چی کار داری مردم چی میگن؟؟!! واسه خودت زندگی کن نه واسه مردم
با توکل نام اعظمت:
بسم الله الرحمن الرحیم.

این عکس رو خودم گرفتم
چطوره؟

بــگذار بگویند خسیسم!
من دوستت دارم هـــایم را
الــکی خــرج نمیکنم...

وقتی دیر رسیدم و با دیگری دیدمت ،
فهمیدم که گاهی هرگز نرسیدن
بهتر از دیر رسیدن است
میدونید!
این روزا دنبال یکی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل
بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟در جوابم فقط
بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم؟؟؟
توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم: میای بریم خیابون
تا هر جا شد قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: ناهار
اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم: میای صدای ناله ی برگای
پیاده رو هارو در بیاریم خش خش صدا بدن؟در جوابم فقط بگه:
دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم چنارای پارک ها منتظرن
با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟در جوابم بدون مکث
بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...سر
اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


مدت هاســـــت

شب ها خوابم نمی برد…
از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم
بی انصاف…
محکم زدی ،
جایش مانده است…
برگرفته از: www.naghmehsara.ir
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
حتما بخونید بسیار زیباست
رابرت وارد مطب شد.پس از لحظاتی در اتاقو زد و وارد اتاق شد.
آقای دکتر عکس هایی رو که مربوط به سر رابرت بودو نگاهی کرد و گفت :متاسفانه تومور شما
بزرگتر شده!
رابرت پس از شنیدن این حرف با کمال ناامیدی از مطب بیرون آمد.
از کوچهها وخیابان ها میگذشت ولی حواسش نبود کجا میرود
تا اینکه به خود آمدو دید روبروی یک مغازه ی پوستر فروشی وایساده!نگاهش به یک پوستر
زیبا افتاد.پوستر طرح یک کلبه ی کوچک در کناره رودخانه ای زیبا بود. رابرت تصمیم
گرفت پوستر را بخرد بنابراین وارد مغازه شد ونگاهش به دختری زیبا و خوش رو افتاد که با لبخند
به رابرت خوش آمد میگفت.رابرت اشارهای به پوستر کردو از دختر خواست آنرا برایش کادو کند
وقتی رابرت به خانه رسید حس خوبی داشت ولی زمانی که مادرش اورا دید از مریضیش وحرفهای پزشک سؤال کرد!
وقتی رابرت به یاد مریضیش افتاد غمگین شد ویادش افتاد که تا مرگش چیزی نمانده وبه همین ترتیب سعی میکرد فکر دختر را از سرش بیرون کند
ولی با این حال فردایاونروز دوباره به مغازه رفتو پوستری جدید خرید وبرای اینکه بیشتر کناردختر بماند از او خواست که آنرا کادو کند!!!
روزها میگذشتو رابرت هر روز کارش این بود که به مغازه ی جولیا برود ویک پوستر کادو شده بخرد
مادر رابرت هم که دیگر از ماجرا باخبر شده بود از رابرت خواست که از جولیا خواستگاری کند"
اما رابرت مطمئن بود که با وجود بیماریش هیچ دختری با او ازدواج نمیکند
روزها گذشت و پس از مدت کوتاهی رابرت مرد
یک روز زنگ خانه را زدند!
مادر رابرت درو باز کرد و دید دختری پشت در است.دختر گفت این عکسی که پشت در زدید"عکس پسرتونه نه؟!
مادر رابرت درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زد سرش را یه علامت مثبت تکان داد
دختر گفت من جولیا فروشنده ی یک مغازه ی پوستر فروشی هستم میتونم بیام تو
مادر رابرت قبول کرد و جولیارو به داخل راهنمایی کرد
جولیا روی مبل نشستو گفت پسر شما مدتها بود که از من پوستر میخرید.راستش مدتی بودکه دیگه نیومده است میخواستم بدونم دلیل چه بوده به همین سبب گشتمو خانه ی شمارو پیداد کردم.
مادر درحالیکه اشکهاشو پاک میکرد پاسخ داد او چند روزیست که مرده
رابرت پسرم غدهای در سرش داشت.اما یک روز با دیدن شما...........
مادر رابرت همه چیز را برای جولیا تعریف کرد.
جولیا درحالیکه اشکهایش صورتش را خیس کرده بود گفت میتونم پوسترهایی
رو که رابرت ازمن خریده رو ببینم؟
مادر رابرت جولیا رو به اتاق رابرت راهنمایی کرد
جولیا با دیدن اونهمه پوستر کادو شده شروع به گریه کردو به سرعت از خانه خارج شد
مادر رابرت تعجب کردو به اتاق رابرت رفتو تک تک بسته های کادو رو باز کرد.در همه ی
بسته ها برگه ی کاغذی وجود داشت که مادر رابرت با خوندن اونها نتوانست جلوی
اشکهایش را بگیرد
در اون برگه های کاغذ جولیا اینچنین نوشته بود
سلام
من دختری هستم به نام جولیا
مدتیست که عاشق شما شدم وخیلی دوست دارم باشما ازدواج کنم
آیا شما موافقید؟
ولی رابرت نه هیچوقت اون نامه هارو خوند نه حتی فکرشو میکرد که جولیا هم..
حتما بخوندید قشنگه
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس
چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و
بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي
بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور
ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق
ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و
گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به
لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را
روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه
نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند
شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
بعضی وقتها دوست دارم
وقتی بغضم میگیره
خدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه
دســـتمو بگیره و بگه :
آدمـــا اذیتــت میکنن ؟؟!!!!!
بیـــــــا بـــریـــــــم ....
